|
دلم برای هم زبانی دست هایت
برای تپش های قلب پاکت تنگ شده... ان نگاه اشنا هم اکنون چه می کند؟ ایا هنوز شعر های مرا می خواند؟..... + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 8:43 توسط ساغر22 |
خسته از این صورتک های یخی خسته از این خنده های الکی نه سلامی.....نه کلامی....نه از ان دور نشا نی..... روح من خستست از این دیوار ها... روح من غرق شده در این ثانیه های خسته... روح من خستست..... یک نفر نیست در این کنج خراب نفسی تازه به این دو چشم خوابم بدهد + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 19:42 توسط ساغر22 |
دلم مي خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می ماندند بهاری جاودان اغوش وا می کرد. جهان در مو جی از زیبایی و خوبی شنا می کرد! بهشت عشق می خندید. به روی اسمان ابی ارام پرستوهاي مهر و دوستي پرواز مي كردند. به روي بام ها ناقوس ازادي صدا مي كرد............ مگو:"اين ارزو خام است." مگو:"روح بشر همواره سرگردان و ناكام است." اگر اين كهكشان از هم نمي پاشد وگر این اسمان در هم نمی ریزد بیا تا ما:"فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم" به شادی:"گل بر افشانیم و می در ساغر اندازيم" + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 16:8 توسط ساغر22 |
سبز تر از بهاران
ابی تر از اسمان پاک تر از چشمه زلال تر از باران امد نوایی زد از زخمه های دل و ترانه ای خواند از عمق صدای واژه روشنی چشمهایش را به من بخشید و اتشی شد در تاریکی های سرد قلبم از خود من شد از من خواند از من من ساخت و با من ماند مرا ادامه داد تا انسوی عشق مرا فریاد زد تا انسوی کوچ نور شد در دل شب باد شد در هوای مرگ سبزتر از بهاران ابی تر از اسمان پاک تر از چشمه زلال تر از باران ایا خواهد ماند؟؟!!! + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 16:4 توسط ساغر22 |
از مرز خواب می گذشتم سایه تاریک یک نیلوفر روی همه این ویرانه افتاده بود کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد؟ در پس درهای شیشه ای رویا ها در مرداب بی ته ایینه ها هر جا که من گوشه ای از خودم مرده بودم یک نیلوفر روییده بود. گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت و من در صدای شکفتن او لحظه لحظه خودم را می مردم. بام ایوان فرو می ریزد و ساقه نیلوفر برگرد همه ستونها می پیچد. کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد؟ نیلوفر رویید ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید. من به رویا بودم سیلاب بیداری رسید چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم: نیلوفر به همه زندگیم پیچیده بود. در رگ هایش من بود که می دویدم. هستی ا ش در من ریشه داشت همه من بود. کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد؟! + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 15:56 توسط ساغر22 |
راه عشق سخت است و دشوار رهرو عشق باش عاشق شو! تيغ هاي نهفته عشق تو راخسته مي كند نواي عشق چنان چون باد شمال ذر باغ روياي تو را اشفته مي كند اما عاشق شو!!! + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 15:54 توسط ساغر22 |
بردارم و توي فريزر بذارم. ا.نوقت يه روزي در اينده دور وقتي مو خاكستري شدم درش مي ارم و گر مش مي كنم. و پا هاي سرد و پيرم و با گر مي خوبش مداوا مي كنم. هر بار اون ادمي رو مي بينم كه وارونه توي اب ايستاده همون جا مي ايستم و شروع مي كنم به خنديدن هر چند نبايد ديگران رو مسخره كنم براي اينكه شايد... توي يك دنياي ديگه... يه زمان ديگه... يه شهر ديگه... شايد اون درست ايستاده
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 15:31 توسط ساغر22 |
|
| ||||||