|
جایی امن تر از نوشته هایم پیدا نکردم وجودم در دریای کلمات شناورند کلماتی بس پر باران چشمانم خسته و تبدار است اما حتی یک قطره اشک هم نیست که قلبم را تسکین دهد!! دیگر اشک هم فایده ای ندارد... گل های آرزوی قلبم جایشان را به گل های یخ داده اند تبدیل شدم به یک انسان یخی که همه چیز برایش بی معنی شده به راستی حقیقت وجود من این است؟؟؟.......هیچ وقت.......... من همه چیز را گم کرده ام.....من خودم را گم کرده ام....من تورا گم کرده ام...من عشق راگم کرده ام... من در این زنذان تاریک گم شدم.. هیچ کس حرف مرا نمی فهمد....هیچ کس درد مرا نمی داند..هیچ کس نمی تواند راز دل ما بفهمد. خدایا ..خدایا مگر تو نگفته ای که بعد از هر سختی اسانی است؟پس کی؟ پس کی این روزهای ملال اور تمام خواهد شد؟ کی این لحظه های بی نشان تمام خواهد شد؟ کی شامگاه پریشانم اسایش خواهد یافت؟کی؟ خورشید طلایی من کو؟ نسیم وزان خندان من کو؟ امشب در بیکرانه ی بی صدایی هایم فریاد خواهم زد..... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 15:51 توسط ساغر22 |
افتاب در تپش ثانیه ها غروب کرد و شب امد سیاهی بر همه جا چیره شده ستارگان می گر یند در اسمان ماه نیست!! و ستارگان چه بی فروغ و بی تاب به دنبال ان می گردند چه شب عجیبی و چه جشن بزرگی جشن دل تنگی!! وهیچ یادت هست؟ ان شب نیز در اسمان جشن بود جشنی که در ان ماه بین دو دیدار قسمت شد و چشم ها از افسون هم گرم و جاری جشن بزرگی بود جشن عشق...!! هدیه اوردم برایتان ای ستارگان بی ماه و اشک و تنما اشک مرهمی است برای دل های تنگمان......... + نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 10:2 توسط ساغر22 |
در هوایی سرد می چکید از قلب ساقه بر گ هایی زرد خش خش ابریشمین برگ ها روی سنگ وصخره ها بنشسته گرد ساحل در یا نوای موج شب سکوتی زرف قلب ها را شعله ور می کرد دید از ان دور های بی نشان چشمه ای زیبا خروشید و زمان پر واز کرد ناگهان نوری صدایی جنبشی غصه ها را برد وپایان داد درد روح بی تاب از عطش از جا پرید شادیش پنداشت دائم تا ابد عشق سر کش در دل ان بی پناه باز گشتش داد تا همان غم های طرد در هوایی سرد خسته ازشب های تب با سکوتی زرف خسته از خش خش ابریشمین بر گها گرد سنگ و صخره ها و بر گ ها ی زرد ریزش باران به روی چهره ی بیمار و عاشق جاو دانی تا ابد ان روز های سرد + نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 8:59 توسط ساغر22 |
ساکت بودم
تا تو را بشناسم تا تو را احساس کنم تا تو را بفهمم تا تو را در خود پیدا کنم اما تو خواستی سکوت را بشکنی ساکت بودم تا همانند شب های ارامشم ارام باشم و عمیق اما تو از سکوت غمگین بودی ساکت بودم به خاطر پا گرفتن شوق و ترس به خاطر پا گرفتن عشق و تردید اما تو باز هم از سکوت غمگین بودی من ساکت بودم و تو باز از سکوتم گله کردی خسته شدی عشق مرا غم زده و بی روح خواندی و از من تنها یک عروسک ساختی و این بار خواستم فر یاد بزنم در ان روزها ی از دود پر شده و در ان شب های زخمی وقتی که به انتظار همصدایی دستانم سرد می شد خواستم فریاد بزنم در ان روز ها و شب های بی معنا شده در ان زندان تاریک در ان سرمای بی روزن اما باز ساکت ماندم ساکت ماندم سکوت سکوت سکوت ..... تا بر تو ثابت کنم فکر های تو پوچ است اکنون که دل تنگم اکنون که غمگینم.... ساز تنهایی خود را کوک خواهم کرد شعر تنها یی خواهم سرود اهنگ تنهایی خواهم ساخت و......باز.........سکوت خواهم کرد از عشق غمگینم اسوده بمان + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 12:47 توسط ساغر22 |
|
| ||||||