|
و چه ملال اور است وقتي لحظه ها مي شكنند و زير پا هاي سكوت خرد مي شوند قلبم اكنده از حضوري بي تو است و اين غيبت هميشه حاضرت بر ديوار هاي اتاق نقش هاي عطر اگين مي زند. در پشت اين پنجره شب چه نغمه ها مي خواند و من از حضور بي تويي رنج مي كشم كاش به وسعت اسمانه همين شب هاي گرم باد مي شدم و پيش تو سفر مي كردم...... در پشت اين پنجره شب مي خروشد و من از تكرار واژه هاي شبانه به نام تو مي رسم و باز به نام بلند تو و مي دانم كه دست هايم تا پيدا شدن سپيده سحر عاشق خواهند ماند تا نام تو را به سحرگاهان پيوند زنند كاش مي توانستم باد شوم و پيش تو سفر كنم انگا ه وقت خواندن اين شعر بغض سر گردان ابر بي توييم در قله ارامش تو مي تركيد . صداي صحبت دوست نمي ايد محبت خود را به در بسته مي كوبد و مهر اينجا حبس شده است من از لرزش مشوش سيم ها مي تر سم.... مي خواهم چشم هايم را ببندم و به با هم نواختن قلب من و نبض تو گوش كنم.. + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 18:5 توسط ساغر22 |
دلم براي ثانيه هاي با هم بودنمان تنگ شده! با شما هستم با همان دوستان صميمي و قد يمي خودم يادتان مي ايد؟ از اولين حرف از الفباي فارسي به اولين حرف از الفباي عشق رسيد و همه چيز از همان الفباي عشق شروع شد 4 سال با عشق زندگي كرديم چه چيز ها كه نديديم چه درد ها كه نكشيديم چه رنج ها كه نبر ديم اما وجودمان سرشار عشق بود از سر تا پاي پاي تا سر همه نور همه شور همه عشق. دلم براي ثانيه هاي بودنمان تنگ شده براي تپش هاي قلب هايمان وقتي به شوق ديدن روي دوست در خيابان محبوبمان مي دويديم اه ان خيابان محبوب كه خاطره هامان هر روز بر سنگفرفش جاري مي شد خياباني كه در لحظه لحظه اش هزاران هزار شعر جاي دارد خياباني كه هنوز زنده است و در رگ هاي ما مي جوشد. دلم براي ثانيه هاي بودنمان تنگ شده..... بي گمان چشم هاي هميشه نگران او روزي خواهند درخشيد او كه يگانه ترين يار بود و دست هاي تو گمشده اش را مي يابد تو كه عزيز ترين مائده ي زميني نه اسماني هستي و بي گمان نيلو فر ها هيچ وقت پژمرده نخواهند شد.!! دل من دير زماني است كه مي پندارد دوستي نيز گلي است مثل نيلوفر و ناز ساقه ي ترد و لطيفي دارد بي گمان سنگدل است انكه روا مي دارد جان اين ساقه ي نازك را دانسته بيازارد... + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 17:54 توسط ساغر22 |
وقتي دلت مي گيره چيكار مي كني؟ وقتي كه دل تنگ مي شي چيكار مي كني؟ مي شيني و خيره مي شي به قاب عكس روي ديوار؟ يه گو شه مي شيني و گريه مي كني؟ ساز مي زني و دل گرفتت رو خالي مي كني؟ فرياد مي زني؟ يا خوش به حالت كه مي توني اين كار ها رو انجام بدي ... حداقل مي توني گريه كني!اما من ...من كه حالا دلم گرفته چيكار كنم؟..اخه مي دوني اينجا نمي شه گريه كرد اينجا نمي شه خيره موند به قاب عكس روي ديواراينجا نمي شه ساز زد اينجا نمي شه فر ياد زد ...اگه چشمات پر اشك بشه يا بهت مي خندن يا مي گن چقدر بچه اي ....اگه بشيني و خيره بموني و تو فكر فرو بري مي گن اين دختره مد هوش اصلا تو اين دنيا نيست ..اگه ساز بزني انقدر صداي تلويزيون بلند مي شه كه از صد تا فحش بد تره ..فرياد هم كه .....تنها كاري كه مي تونم انجام بدم اينه كه بغضي كه تو گلومه و هر لحظه داره مي تركه رو فرو ببرم ..مداد سياه و كاغذ سپيدم رو بردارم و بنويسم .....اينام خودش كلي كاره نه؟؟؟_ وقت ديدار يار بودبو سه هاي بي بهانه .. خنده هاي عاشقانهنوازش ها ي گرم و پر مهر .. طنين ارامش بخش ساز...مثل يك چشم به هم زدن گذ شت ...تمام شد ... وقت وداع شد ...وداع و رفتن.....رفتن و دل كندنبد ترين لحظه هاي بودن ..قلبم لرزيد ..دلم سخت گرفت ..گريه مي كرد...مي دانم گريه مي كرد...جايي براي گر يه سراغ دا ريد؟ جايي براي نشستن و خيره شدن و غرق شدن در احساسات سراغ داريد؟ + نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385 18:37 توسط ساغر22 |
چه وداعي چه درد جانكاهي چه سفر كردن غم انگيزي نه نگاهي چنان كه دل مي خواست نه كلام محبت امي زي گر در انجا نمي شدم مد هوش دا منت را رها نمي كردم وه چه خوش بود كاندر ان حالت تا ابد چشم وا نمي كردم چون به هوش امدم نبود كسي هستيم سوخت در ان تب و تاب هر طرف جلوه كرد در نظرم برگريزان عشق و شباب واي بر من نداد گريه مجال كه زنم بو سه اي به رخسارت چه بگو يم فشار غم نگذاشت كه بگو يم خدا نگهدارت + نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385 18:34 توسط ساغر22 |
|
| ||||||