تبليغاتX
سرون

سرون

  دستانم را به شب مي كشم

  و از پشت سايه ساكن اشيامي نويسم

  و چه ملال اور است

  وقتي لحظه ها مي شكنند و زير پا هاي سكوت خرد مي شوند

  قلبم اكنده از حضوري بي تو است

  و اين غيبت هميشه حاضرت بر ديوار هاي اتاق نقش هاي عطر اگين

  مي زند.   در پشت اين پنجره  شب چه نغمه ها مي خواند

  و من از حضور بي تويي رنج مي كشم

  كاش به وسعت اسمانه همين شب هاي گرم

  باد مي شدم و پيش تو سفر مي كردم......

 

  در پشت اين پنجره شب مي خروشد

  و من از تكرار واژه هاي شبانه به نام تو مي رسم                                                     

  و باز به نام بلند تو

  و مي دانم كه دست هايم تا پيدا شدن سپيده سحر

  عاشق خواهند ماند

   تا نام تو را به سحرگاهان پيوند زنند

 

  كاش مي توانستم باد شوم

  و پيش تو سفر كنم

  انگا ه وقت خواندن اين شعر

  بغض سر گردان ابر بي توييم                                                                             

  در قله ارامش تو مي تركيد .

 

  صداي صحبت دوست نمي ايد

  محبت خود را به در بسته مي كوبد

  و مهر اينجا حبس شده است

  من از لرزش مشوش سيم ها مي تر سم....

  مي خواهم چشم هايم را ببندم

   و به با هم نواختن قلب من و نبض تو گوش كنم..

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 18:5 توسط ساغر22 |


 

 دلم براي ثانيه هاي با هم بودنمان تنگ شده!

 با شما هستم با همان دوستان صميمي و قد يمي خودم

 يادتان مي ايد؟

 از اولين حرف از الفباي فارسي به اولين حرف از الفباي عشق رسيد و

 همه چيز از همان الفباي  عشق شروع شد

 4 سال با عشق زندگي كرديم

 چه چيز ها كه نديديم

 چه درد ها كه نكشيديم   

 چه رنج ها كه نبر ديم

 

 اما وجودمان سرشار عشق بود

 از سر تا پاي

 پاي تا سر همه نور همه شور همه عشق.

 دلم براي ثانيه هاي بودنمان تنگ شده

 براي تپش هاي قلب هايمان

 وقتي به شوق ديدن روي دوست

 در خيابان محبوبمان مي دويديم

 اه ان خيابان محبوب

  كه خاطره هامان هر روز بر سنگفرفش جاري مي شد

 خياباني كه در لحظه لحظه اش هزاران هزار شعر جاي دارد

 خياباني كه هنوز زنده است و در رگ هاي ما مي جوشد.

 دلم براي ثانيه هاي بودنمان تنگ شده.....

 بي گمان چشم هاي هميشه نگران او روزي خواهند درخشيد

 او كه يگانه ترين يار بود

 و دست هاي تو گمشده اش را مي يابد

 تو كه عزيز ترين مائده ي زميني نه اسماني هستي

 و بي گمان

 نيلو فر ها هيچ وقت پژمرده نخواهند شد.!!

 

 دل من دير زماني است كه مي پندارد

 دوستي نيز گلي است

 مثل نيلوفر و ناز

 ساقه ي ترد و لطيفي دارد

 بي گمان سنگدل است انكه روا مي دارد

 جان اين ساقه ي نازك را دانسته بيازارد...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 17:54 توسط ساغر22 |


وقتي دلت مي گيره چيكار مي كني؟

وقتي كه دل تنگ مي شي چيكار مي كني؟

مي شيني و خيره مي شي به قاب عكس روي ديوار؟ يه گو شه مي شيني و گريه مي كني؟ ساز مي زني و دل گرفتت رو خالي مي كني؟ فرياد مي زني؟ يا....

خوش به حالت كه مي توني اين كار ها رو انجام بدي ... حداقل مي توني گريه كني!

اما من ...من كه حالا دلم گرفته چيكار كنم؟..

اخه مي دوني اينجا نمي شه گريه كرد

اينجا نمي شه خيره موند به قاب عكس روي ديوار

اينجا نمي شه ساز زد

اينجا نمي شه فر ياد زد...

اگه چشمات پر اشك بشه يا بهت مي خندن يا مي گن چقدر بچه اي ....

اگه بشيني و خيره بموني و تو فكر فرو بري مي گن اين دختره مد هوش اصلا تو اين دنيا نيست..

اگه ساز بزني انقدر صداي تلويزيون بلند مي شه كه از صد تا فحش بد تره..

فرياد هم كه.....

تنها كاري كه مي تونم انجام بدم اينه كه بغضي كه تو گلومه و هر لحظه داره مي تركه رو فرو ببرم ..

مداد سياه و كاغذ سپيدم رو بردارم و بنويسم.....اينام خودش كلي كاره نه؟؟؟

_وقت ديدار يار بود

بو سه هاي بي بهانه .. خنده هاي عاشقانه

نوازش ها ي گرم و پر مهر .. طنين ارامش بخش ساز...

مثل يك چشم به هم زدن گذ شت...تمام شد ... وقت وداع شد ...وداع و رفتن.....رفتن و دل كندن

بد ترين لحظه هاي بودن..

قلبم لرزيد ..دلم سخت گرفت ..گريه مي كرد...مي دانم گريه مي كرد...

جايي براي گر يه سراغ دا ريد؟

جايي براي نشستن و خيره شدن و غرق شدن در احساسات سراغ داريد؟

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385 18:37 توسط ساغر22 |


 

چه وداعي چه درد جانكاهي چه سفر كردن غم انگيزي

نه نگاهي چنان كه دل مي خواست نه كلام محبت امي زي

گر در انجا نمي شدم مد هوش دا منت را رها نمي كردم

وه چه خوش بود كاندر ان حالت تا ابد چشم وا نمي كردم

چون به هوش امدم نبود كسي هستيم سوخت در ان تب و تاب

هر طرف جلوه كرد در نظرم برگريزان عشق و شباب

واي بر من نداد گريه مجال كه زنم بو سه اي به رخسارت

چه بگو يم فشار غم نگذاشت كه بگو يم خدا نگهدارت

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385 18:34 توسط ساغر22 |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

یارب این نوگل خندان که سپردی به منش
می سپارم به تو از چشم حسود چمنش


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

یک فنجان خواهش داغ
راز سکوت
هیچکس
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
اسفند 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385



پیوندها

پاتیراس
سزار69
شب رنگ
مرد تنها
افتاب همیشه باقی
منهاج
دوباره دست هایم به یادت شعر گفت
تو را من چشم در راهم شباهنگام
گورستان
نارکند
اکسیر عریانی
کوچه گرد
شب شعر
شب نويس
بيدل
باران
sho0re zendegi
ماه تنها
درخت انجیر
sohrab sepehri
بانو
انجمن علمي شيلات
faramushiha
safo sade
پیرمردی در باران(ایلیا)
صبح بخیر شب(احسان محسنی )


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS