+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 11:47 توسط ساغر22
|
گفتم: دلتنگ شده اي ؟
گفتي: يك اسمان
گفتم: تنها مانده اي؟
گفتي: يك دريا
گفتم: اشك را به چشمانت راه مده دلت مي گيرد
گفتي: من چشم هاي تو را نوشيده ام اشك نيست باران است
شور نيست و شيرين است
گفتم: اين است عشق
گفتي: خيالم رنگي است عشق را ميشناسم
گفتم: مجنون شده اي؟
گفتي: كاش ليلي بودم
گفتم: بيمار شده اي؟
گفتي: اخر شب هاي مهتاب مي خورم من
گفتم: نور مهتاب ديوانگي مي اورد
گفتي: درمانش همين است
گفتم: اخر قصه شيرين است
گفتي: من دويده ام سال هاي اينجا فقط سرد است
گفتم: سرما شيفتگي مي اورد
گفتي: و تب.....
گفتم: تب كردنت را دوست دارم
گفتي: تب دارم تو را ندارم
گفتم: مگر من به خوابت نيامده بودم؟
گفتي: باشد اين روزها دستم به اسمان نمي رسد كه نمي رسد
گفتم: چارهاش عشق است همين سه حرف ساده و كوچك
گفتي: عشق؟ پيدايش نمي كنم توي اسمان ها
گفتم: غمت نباشد شيرين باش!اسمان چراغان است
گفتي: شيرين مي مانم و چشم به راه
شايد نگاهت خود عشق باشد
گفتم: منتظر بمان پرواز به خاطر عشق
گفتي: هستي؟!
گفتم: هميشه هستم شيرين باش..
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385 19:44 توسط ساغر22
|