|
مرغ مهتاب می خواند ابری در اتاقم می گرید گل های چشم پشیمانی میشکفد در تابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد. مغرب جان می کند می میرد گیاه نارنجی خورشید در مرداب اتاقم می روید کم کم بیدارم نپنداریم در خواب سایه شاخه ای بشکسته اهسته خوابم کرد. اکنون دارم می شنوم اهنگ مرغ مهتاب و گل های چشم پشیمانی را پر پر می کنم. + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 13:10 توسط ساغر22 |
نمي دانم امشب بر من چه شده كه اينگونه بي قرارم چيزي گمگشته حسي غريب همانند درختي كه برگهايش دانه دانه رخت ميبندند و جدا ميشوند ....مثل روحي سرگردان.. شب پاييزي اما گرم...هواي گريه با من.... چه بي تابانه مي خواهمت اي دوريت ازمون تلخ زنده به گوري چه بي تابانه تو را طلب مي كنم! بر پشت سمندري گويي نوزين كه قرارش نيست و فاصله تجربه اي بيهوده است بوي پيراهنت اينجا و اكنون كوه ها در فاصله سردند دست در كوچه و سبز حضور مانوس دست تو را مي جويد و به راه انديشيدن ياس و اوج مي زند بي خوابي انگشتانت فقط و جهان از هر سلامي خاليست. (شاملو) + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 20:47 توسط ساغر22 |
پايان ثانيه ها قصه نا تمام و چشمان منتظر مثل"خراشي روي صورت احساس" صداي مبهمي نا ارام در چشم هايي بسته بدون روزنه اي از هراس اميد بدون هيچ شيوه اي از باران به كدامين گناه مهربانيم در بن بست خنده هاي تو گم مي شود؟؟ به كدامين گناه كلامم مي رود تا لب هيچ؟؟؟؟ ديگر نه من نه نگاهم نه كلامم.... دستانم بوی عشق می دهد.... + نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385 22:39 توسط ساغر22 |
|
| ||||||