|
پشت در های بسته سکوت می کند پیاده تا اینجا آمده بی هیچ بادی قاصدک تر شده از خیال آبیت پیاده به تو نمی رسد آخر این نزدیکی ها آژانس ندارد باید پیاده برود بی هیچ بادی صبر کن کفش های سیاه سپید ذهن مرا با خود ببر زودتر می رسی دانشگاه + نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386 20:2 توسط ساغر22 |
وقتی بچه بودیم همه خوراکی هاش رو قایم می کرد تا بعد از اینکه من مال خودم و تموم کردم بیاد جلوی من بخوره منم دلم می سوخت و گریه می کردم بزرگ تر که شدیم منم مثل خودش خوراکی هام و قایم می کردم اما دلم طاقت نمی آورد و می خوردمشون بازم دلم می سوخت و گریه می کردم اما حالا... همه خوراکی هام مال تو بدون اینکه گریه کنم فقط هیچ وقت از پیشم نرو.. + نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386 18:48 توسط ساغر22 |
|
| ||||||