|
.اول این شعر یک شکلات در دهانم می گذارم شاید تلخی کلمه ها گرفته شود . . آن گاه که دلم به اندازه یک ابر می گرفت باران می شدی و بهانه باغچه سرد و تهی بند می آمد باران هایی که باریدند فاصله های سپید بودند که سیاه شد و من نمی دانستم سوار موج هایی هستم که ستون فقراتم را کبود می کند خیال می کردم پشت یک لبخند ایستاده ای و عطر تنم را کم آوردی اما حرف های تو کاغذ کادو هم نداشت دلم را به روبانش خوش کنم! + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 12:47 توسط ساغر22 |
|
| ||||||