سرون
لحظه واره
نقاشیم هنوز تمام نشده بود که باران امد و من راه افتادم در کوچه های بارانی وقتی برگشتم درخت های نقاشی قهر کردند دیگر هاشور نمی خواستند نقاشیم بی سایه شد..!!
نقاشیم هنوز تمام نشده بود
که باران امد
و من
راه افتادم در کوچه های بارانی
وقتی برگشتم
درخت های نقاشی قهر کردند
دیگر هاشور نمی خواستند
نقاشیم بی سایه شد..!!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 15:35 توسط ساغر22 |
یارب این نوگل خندان که سپردی به منشمی سپارم به تو از چشم حسود چمنش
یک فنجان خواهش داغ راز سکوت هیچکس آرشیو پیوندهای روزانه
پاتیراس سزار69 شب رنگ مرد تنها افتاب همیشه باقی منهاج دوباره دست هایم به یادت شعر گفت تو را من چشم در راهم شباهنگام گورستان نارکند اکسیر عریانی کوچه گرد شب شعر شب نويس بيدل باران sho0re zendegi ماه تنها درخت انجیر sohrab sepehri بانو انجمن علمي شيلات faramushiha safo sade پیرمردی در باران(ایلیا) صبح بخیر شب(احسان محسنی )
RSS