سرون
کج و کوله
دیگر نفس اشک هایم در نمی آید چادری مشکی شده روی سرم افق بیکران زندگی . و چشم هایم که هنوز حادثه را از مژه هایت می چیند . قاب چشمانم کج می شود . چقدر خسته ام...
دیگر نفس اشک هایم در نمی آید
چادری مشکی شده
روی سرم
افق بیکران زندگی
.
و چشم هایم که هنوز
حادثه را
از مژه هایت می چیند
قاب چشمانم کج می شود
چقدر خسته ام...
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387 10:55 توسط ساغر22 |
یارب این نوگل خندان که سپردی به منشمی سپارم به تو از چشم حسود چمنش
یک فنجان خواهش داغ راز سکوت هیچکس آرشیو پیوندهای روزانه
پاتیراس سزار69 شب رنگ مرد تنها افتاب همیشه باقی منهاج دوباره دست هایم به یادت شعر گفت تو را من چشم در راهم شباهنگام گورستان نارکند اکسیر عریانی کوچه گرد شب شعر شب نويس بيدل باران sho0re zendegi ماه تنها درخت انجیر sohrab sepehri بانو انجمن علمي شيلات faramushiha safo sade پیرمردی در باران(ایلیا) صبح بخیر شب(احسان محسنی )
RSS